تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 | 22:34 | نویسنده : lover |

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 0:51 | نویسنده : lover |



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 | 23:58 | نویسنده : lover |
آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند

امــا نه وقتی که در ميانشان هستی ، نـه !!!

آنجا که در ميان خاک خوابيدی ، “سنگِ تمام” را می گذارند و می روند …



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 11:58 | نویسنده : lover |

حرف های عاشقانه خدا و بی اعتنایی ما به خدا.من سعی می کنم مطالب بلند در وبلاگ قرار ندم اما وقتی خوندم دلم سوخت.ناراحت شدم.هم واسه خودم هم واسه خدا.واسه خودم چون خدایی به اون بزرگی دارم و قدر نمی دونم، واسه خدا چون بنده ای مثل من داره.خدا می دونم کمه اما جز این چیزی ندارم که بگم: شرمنده ام.

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان.و آن ۱۱ رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
×××××××××××××××××××××
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست


ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 11:55 | نویسنده : lover |

* آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)



* آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. ( زمر/53)



* آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش.( فاطر/ 5)



* آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن.(فاطر/ 29-30)



* آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.(غافر/60)



* آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم ( بقره/152)



* آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان.(طه/14)



* آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. ( اعراف/55)



* آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر.( مومنون/97)



* آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 11:53 | نویسنده : lover |

اگرروزى داستانم رانقل کردى بگو:

بى کس بود اماکسى رابى کس نکرد؛

تنهابود اماکسى را تنها نگذاشت؛

دل شکسته بود اما دل کسى را نشکست



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 11:38 | نویسنده : lover |



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 0:55 | نویسنده : lover |
آرزوت رو بگو، ایشالله برآورده میشه...
 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 0:53 | نویسنده : lover |

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش می ترسم

هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست

من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش می ترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیج
که هم از نیش و میش و ریش وهم از خویش میترسم



تاريخ : جمعه هفدهم مرداد 1393 | 23:41 | نویسنده : lover |